محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

سفره حضرت ابوالفضل

بالاخره مامان جونت سفره ای را که برای تولد گل کوچولومون نذر کرده بود انداخت .     خیلی تصادفی سفره با تاریخ تولد مامان نرگس یکی شد   ولی دختر خوشگل من کاری کرد که همه گفتن کاش زودتر سفره را انداخته بودیم تا بلکه شما کمتر شیطونی میکردی   از اماده سازی سفره و تدارکات بگیر تا میوه شستن و کشیدن غذا و جمع و جور کردن و .......       ازدستت هم عصبانی بودیم هم میخندیدیم ...
1 تير 1392

کلمات جدید

دختر خوشگل و خوش سرزبون مامان سلام   قربونت برم که حسابی خانم شدی و برای همه زبون میریزی   امروز رفتیم خونه عمو اینا و اونجا حسابی دلبری کردی از همون اول غریبی نکردی و یا همه گرم گرفتی   وقتی رسیدیم تقریبا وقت ناهار بود و زنعمو تو اشپزخونه داشت غذا میکشید اولش رفتی و اروم پیش   زنعمو نشستی ولی بعد از چند ثانیه یه دفعه گفتی ***** زمنو مــَ چیکارکنم ؟**** جای بسی تعجب بود که خیلی خانمانه نشستی و غذات را خوردی !!!!!!!   هانیه که اومد حسابی ذوق کردی و مدام بهش غذا و میوه تعارف میکردی   وقتی سمانه داشت لباساش را به خاله نسیم نشون میداد هانا هم یه مانتو که روش با...
24 خرداد 1392

مشهد

چقدر دوست دارم لحظه اي رو كه دستم را بر روي پرتلاطم تـــرين قسمت وجودم مي گذارم و رو به گنبد طلايت مي ايستم، درون چشمانم حلقه اي ايجاد مي شود و سلامي عرض مي كنم به خورشيد هشتم...   السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا     روز برای دومین بار مشهد رفتی عزیز دلم باز هم با عرفان اینا .   امسال دخمل گل من بزرگ شده و باید یک صندلی جدا داشته باشه   اما اصلا روی صندلی نبودی و مدام سرپا ایستاده بودی.   زمانيست آرام...هيچ صدايي مرا نمي ترساند...هيچ طوفاني نگرانم نمي كند...   چون عشق شما در قلب من است...يا امام رضا...   آرومم...آرومم...
16 خرداد 1392

محیای لجباز......

خوشگل مامان یاد گرفته که برای خواستش پافشاری کنه و تا اون را به دست نیاورده از پا نشینه     من اسمش را پشتکار میزارم و امیدوارم لجبازی نباشه امروز وقتی با خاله نسیم حرف میزدی براشون پشت خطی اومد و قطع کردن و شما خیلی ناراحت شدی   ووقتی دوباره زنگ زدن بالای ٥٠٠ بار گفتی ***پس چرا قط کردی ؟؟؟؟؟؟؟*** با حالتهای مختلف عصبانیت      امشب رفتیم با عرفان اینا شان برگر و حسابی لی از غذا و بازی دراوردی ...
16 خرداد 1392

پروژه عظیم از شیر گرفتن محیا جون

چند وقتی بود که حسابی به مامان وابسته شده بودی سرما هم خورده بودی و این مساله باعث شده بود که به جز شیرمامان چیزی نخوری و بالاخره تصمیم گرفتم که در سن یک سال و یازده ماه و یک هفته شما را یک قدم در مسیر بزرگ شدن جلو ببرمهرچند بابایی خیلی مخالف بود  خلاصه یه روز بعد از اینکه حسابی به قول خودت ابه خوردی یه دستمال قرمز روی سینه هام  چسبوندم که شما وقتی دیدی حسابی ترسیدی و البته خیلی هم دلت برام سوخت  اما اونقدر مغرور تشریف دارین که حتی یک بار هم دیگه اسم می می را نیاوردی البته 4 تا 5 شب را مدام گریه کردی با صدایی که واقعا  نمیدونم از کجات در میاومد   ...
16 خرداد 1392

تعطیلات عید

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش   سلام دخمل گلم امسال سومین سالیه که عید را کنار هم هستیم .پارسا بابایی مکه بود و فقط من وشما   باهم سر سفره بودیم ولی امسال سه تایی کنار هم سال نو را شروع کردیم   روز اول فروردین اراک عروسی دعوت بودیم و صبح اول فروردین...
16 خرداد 1392

مش محیا......

سلام گل مامان خوبی ؟؟؟ دخمل ناز مامان بالاخره اولین سفر زیارتی خودش را مشهد رفت . زیارتت قبول عشقم چهارشنبه سوم خرداد ٩١ ساعت ٦ صبح بیدار شدی .بعد دایی علی یا به قول خودت دادا دنبالمون اومد و ما ساعت ٨ فرود گاه بودیم .   عمومهدی و خاله لیلا و عرفان هم اومدن . ساعت ٩ پرواز داشتیم که خدا را شکر سرموقع بلند شد و شما هم تمام یک ساعت پرواز را خواب بودی .   وقتی رسیدییم هتل پارمیدا رفتیم اونجا یک اکواریوم بزرگ بود که خیلی دوستش داشتی و کلی باهاش حال کردی .   اولین ناهار را رستوران فردوسی خوردیم شب هم حرم رفتیم که ماشالا اصلا اجازه هیچ کاری و دعایی به من ندادی و مدام شیطنت میکردی و...
15 خرداد 1392

یک اتفاقی که یادم رفته بود .....

  روز اربعین مثل پارسال نذری داشتیم دو سال پیش در چنین روزی خدا شما را به من هدیه داد و همون موقع نذر کردم برای سلامتیت نذری بدم و امسال هم بابایی خیلی اصرار کرد و دوباره نذر کردیم خدا کنه هرسال دست وبالم باز باشه تا بتونم برای رضای خدا و سلامتی و عاقبت بخیریت نذری بدم. هفته قبل از نذری هم خونه عمو عیسی رفتیم و اونجا حسابی برف بازی کردیم . ...
2 اسفند 1391

...........

دختر عزیزم سلام   مامانی اومد تا دوباره یک سری از کارهایی که جدیدا کردی را برات تعریف کنه دیروز باهم رفتیم ساندویچ بخوریم که خیلی تند بود چنان تو مغازه فریاد میزدی آقا تنــــــــــــده که همه از دستت میخندیدن . پنج شنبه هم رفتیم مولودی و به جرات میتونم قسم بخورم یک بار باسن مبارکت به زمین نرسید اولش خجالت میکشیدی از شکلاتای روی میز برداری ولی اولین شکلات را که یه خانم بهت داد روت باز شد و مدام بر میداشتی دختر مهربونم قربونت برم که به فکر همه هم هستی چون هر یه دونه که خودت میخوردی به بچه های دیگه هم میدادی خانم مداح وقتی روی سر همه شکلات میریخت تو هم با مشت روی سر دیگران ...
2 اسفند 1391