محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

اخرین روزهای تابستان

سلام دردونه خانوم   آخرین روزهای تابستان را رفتیم اراک اگه یادت باشه دفعه قبل که رفته بودیم مامانی به خاطر درد کیسه صفرا که داشت مجبور شدیم زود برگردیم و ساروق نرفتیم اما این بار به بهانه عروسی عموی هانیه جون رفتیم اراک و یک روزی هم ساروق رفتیم خیلی از حیاط و انگورا و بازی با حیوانات استقبال کردی .   وقتی اونجا بودیم به جرات میتونم بگم روزی 6 ساعت میخوابیدی و از دیوار راست بالا میرفتی . کلی هم کلمات جدید یاد گرفتی مثل انور که منظورت انگوره یا جوجو یا نسیم محیا دایی علی باباجون  خلاصه خیلی بانمک حرف میزنی    این را یادم رفت برات تعریف کن...
2 اسفند 1391

محیا و دریا

بخاطر چند روز تعطیلات با عمو مهدی و عموعلی و عمورضا و عمو داوود اینا چند   روز رفتیم شمال   و اما اتفاقات اونجا اول ازهمه اینو بگم که همون او سفر به ما فهموندی که قصد خواب و استراحت نداری و ففط اومدی تفریح اینجا ساعت ٦ صبحه وهمه غرق خوابن اما شما........ بامهربونی و روی باز همه را بیدار کردی تا صبحونه بخورن آخه دختر من چرا اینقدر عرفان را اذیت میکنی؟؟؟؟؟؟   اول از همه اینکه اصلا ازت انتظار نداشتم که برخوردت با دریا اینقدر خوب باشه عاشق دریا     عرفان حسابی از دریا وحشت داشت و تا اخر سفر تنش را خیس نکرد ولی هزار ماشالا به شما از تو اب باید به زور ...
2 اسفند 1391

مهارتهای جدیدت..............

شمردن سلام کردن   غذاخوردن عاشق انگور و کشمشی   اشغال بردن کمک تو ظرف شستن     کمک تو پاک کردن سبزی نانای کردن لولو شدن ببین باباجون چقدر ترسیده وووووووووووووی از هر فرصتی استفاده میکنی و مهر میخوری آخه چراااااااااا؟؟؟؟؟؟ و البته کاریکه مامان را حسابی میترسونه بالارفتن از ارتفاعه که متاسفانه عاشقشی واین دیگه اخرشه بالای در آشپزخونه!!!!!!!!!!!!!   ...
2 اسفند 1391

چند روز سخت

عزیز دلم چند روزه مریض شدی و سرما خوردی اما دیروز که خیلی حالت بد شد و از بغل من پایین نمیومدی . تبت خیلی بالا رفته بود و مدام ناله میکردی و میگفتی آی آی   خیلی مظلوم شده بودی و قیافت کاملا عوض شده بود چشمای خوشگلت کاملا بیماریت را نشون میداد .چند بار گریه مامانی را در اوردی  البته دلم به حال  مظلومیتت میسوخت الهی که همیشه سالم و سرحال باشی گلم .   دوستت دارم خیییییییییییییییییییییلی زیاد برای سرما خوردگیت برم هگزین و اموکسی کلاوبرای ابریزش بینیت هم دیفن هیدرامین خوردی . ...
11 آذر 1391

محیای من.....

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن. یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم. برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… . وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر. وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو. وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… ه...
8 آذر 1391

یک مرحله به جلو

سلام به گل دخترم مامانی شما الان 646 روزته و من چند روزه که تلاش میکنم تا شما را از شر پوشک راحت کنم .   تقریبا نیمی از روز را مشغول سروکله زدن با شما گلدونه هستم . خونه مامان جون اینا چند بار گل قالی را اب دادی و ........ ...
6 آذر 1391