پروژه عظیم از شیر گرفتن محیا جون
چند وقتی بود که حسابی به مامان وابسته شده بودی سرما هم خورده بودی و این مساله باعث شده بود که به جز شیرمامان چیزی نخوری
و بالاخره تصمیم گرفتم که در سن یک سال و یازده ماه و یک هفته شما را
یک قدم در مسیر بزرگ شدن جلو ببرمهرچند بابایی خیلی مخالف بود
خلاصه یه روز بعد از اینکه حسابی به قول خودت ابه خوردی یه
دستمال قرمز روی سینه هام چسبوندم که شما وقتی دیدی حسابی
ترسیدی و البته خیلی هم دلت برام سوخت اما اونقدر مغرور تشریف
دارین که حتی یک بار هم دیگه اسم می می را نیاوردی البته 4 تا 5 شب را مدام گریه کردی با صدایی که واقعا نمیدونم از کجات در میاومد
مدام مثل گربه لوسه خودت را به من میمالی و هنوز هم دلت برای اغوش
مامان تنگه ......
دوستت دارم عزیزم
تقریبا 3 هفته از شیر گرفتنت می گذرد. خودت به تنهایی می خوابی. بدون قصه و دخالت ما. به طرز
باور نکردنی بزرگتر شدی انگار.


پروژه عظیم از شیر گرفتن محیا جون
