محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

محیا نماز میخواند........

الهی مامان به قربونت بره   الهی فدای نماز خوندنت بشم من این قدر قشنگ نماز میخونی که هرکس میبینه دلش ضعف میره   تکبیره الاحرام میگی و قشنگ سجده میری       زیاد ازت عکس ندارم چون تازگیها وقتی دوربین را میبینی دیگه صبر نمیکنی       یه چیز جالب دیگه اینکه حتی تو سجده و موقعی که ایستادی پیش پیش میکنی       و مثلا ذکر میگی.   ...
2 اسفند 1391

و باز هم شیرین کاری......

محیای من ، زندگی من ، بود ونبودم ، همه وجودم اینها جملاتیه که روزی چند بار از من میشنوی بدون که همه از ته دله و عاشقانه دوستت دارم وقتی میگم لوس نشو قیافت را خیلی با مزه میکنی به نظر من خیلی با هوشی راحت میتونی کامپیوتر و تلویزیون را روشن و خاموش کنی با گوشی بابایی هم راحت میتونی کار کنی اگر یکبار با یه اهنگی یه حرکت خاص انجام بدیم ، بار بعد خودت همون کار را میکنی. عاشق وسایل اشپز خونه ای و قوطی چای و سبدا اسباب بازیهای مورد علاقت هستن . اگر کسی برات کاری انجام بده که خوشت بیاد میگی دستیت درد نکینه قبلا هم گ...
2 اسفند 1391

محیا و نیمه شعبان

سلام دختر من   نیمه شعبان بود و میدونی که مامانی این عید را خیلی دوست داره قصد بیرون رفتن نداشتیم اما چون پوشکت تمام شده بود یه سر رفتیم بیرون از همون اول که راه افتادیم شروع به شیرینی و شکلات خوردن شدیم تا اخر شب مردم خیلی خوشحال بودن و از همدیگه با شیرینی و میوه پذیرایی میکردن بعد از یه مدت خیابونگردی رفتیم مسجد الهادی   اونجا خیلی شلوغ بود و نور افشانی هم میکردن که شما خیلی استقبال کردی . ...
2 اسفند 1391

تولد دختر زیبای من

  عزیز دل دو ساله من دوستت دارم زندگی من باوجود گلی مثل تو معنا دارد امروز روز توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی........... تولدت مبارک دخترم   ...
2 اسفند 1391

محیا و تعطیلات تابستانی

تعریف پارک اب و اتش را خیلی شنیده بودم و دوست داشتم یه بار حالا که تابستونه ببرمت اونجا   ظهر یه روز تعطیل ساعتای سه و نیم راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم که حسابی خلوته و خبری از فواره ها نیست . خیلی حالمون گرفته شداما وقتی از نگهبان پرسیدیم گفت ساعت 4 فواره ها باز میشه خلاصه تا ما به فواره هابرسیم ساعت 4 شد و موج بچه ها به سمت اون قسمت پارک رسید .   طبق معمول اولش ترسیدی ولی بعد از مدتی دیگه حسابی از اونجا خوشت اومد و بازی کردی .   حتی وقتی ما این طرف مشغول غداخوردن بودیم حاضر  نبودی پیش ما بیای . جوریکه تا تو ماشین اومدی...
2 اسفند 1391

السلام علیک یا اباعبداله

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است يعني تمام شعرم اسير دو راهي است   این واژه های تب زده غرق تلاطم اند در های و هوی تشنگی و العطش گم اند   باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم با چلچراغ اشک شبی را سحر کنیم   باید دخیل دل به پر جبرئیل بست آری به قلب معرکه باید سفر کنیم   پس از کدام حادثه باید شروع کرد پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم   ميدان پر از صداي کف و طبل و هلهله است خيمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است   آرام دیده‌ي تری از دست می رود صبر و قرار مادری از دست می رود   بی‌تاب می ش...
2 اسفند 1391

عروسی با محیا........

سلام مامان جون الهی قربونت برم که بالاخره بعد ساعتها تلاش خوابیدی و گذاشتی   یکم به کارام برسم اخه دیشب از اراک برگشتیم و خونه درب و داغونه   عروسی پسر خاله زهرا بود و شما ماشالا چیزی از شیطنت کم نگذاشتی     تو عروسی مدام بغل بودی و چون بیرون هم سرد بود نمیتونستم دست بابایی بدمت. رفتنی و برگشتنی مجتمع مهتاب رفتیم که حسابی کیف کردی . وبازهم عاشق آنی...... ...
2 اسفند 1391

و باز هم دریا

دفعه پیش که دریا رفتیم شما خیلی استقبال کردی و از اب بیرون نمیومدی چون هم شلوغ بود و هم کم مونده بودیم تصمیم گرفتیم دوباره با عرفان اینا بریم شمال. 27مهر رفتیم و شنبه29 مهر برگشتیم . خیلی خوب بود و خوش گذشت . چون هوا  خوب بود و خیلی هم خلوت بود . راستی عرفان هم با دریا اشتی کرد. خانم راننده سلامت باشی   تو مسیر رفت یه جا برای استراحت ایستادیم اونجا چند تا سگ بود که به زور شما را ازشون سوا کردیم آخه من چی بگم دیگه هوا کم کم داشت سرد میشد ولی از دریا که نمیشه گذشت وبعد هم ناهار و......... نارنج...
2 اسفند 1391