محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

پروژه سنگین

سلااااااااااااام دردونه خانوم سلامم را مثل خودت گفتم بلند و کشدار....... واما پروژه سنگین مامان خانم از پوشک گرفتن شما بود وخیلی جالبه که بدونی  اصلا مامانی رااذیت کردی و تقریبا دوهفته ای یاد گرفتی که جیشت را بگی..... دو سه بار بیشتر تو خونه جیش نکردی اونهم تو اشپزخونه که به راحتی میشد اب کشید . البته این را هم بگم که حسابی تو خونه مامان جون گلا را اب دادی و ده بیست باری اونجا را ابیاری کردی . ...
6 آذر 1391

اولین اتوبوس سواری محیا

دو روز پیش که چهارشنبه بود ومیخواستیم خونه خاله حمیده بریم چون هم  ماشین ما و هم ماشین مامانی اینا فرد بود مجبور شدیم خودمون بریم و من گفتم چون تا حالا اتوبوس سوار نشدی با اتوبوس بریم .   اولا که فکر میکردم خیلی بترسی اما دختر شجاع من مثل همیشه خوب  استقبال کردو بسیار لذت برد . تو اتوبوس تکون نمیخوردی و ازپنجره بیرون را  تماشامیکردی.وخیلی جالب بود که هرکس پیاده میشد شما هم  میخواستی باهاش پیاده شی .  اخر سر هم وقتی پیاده شدی با راننده بای بای کردی.    قربونت برم من الهیییییی..  ...
19 آبان 1391

واقعااااااااااااا شیطون شدی !!!!!!!!!!!!!

محیا محیا محیا (اینا را با فریاد بخونید .......) چی بگم از شیطنتات ماشالا از صبح که بلند میشی شروع میکنی تا اخر شب .     عشق اب بازی هستی و وقتی یه جا اب میبینی چنان ابه ابه میکنی که بیا وببین اینجا هم میدون هفت حوضه که با بذبختی تونستیم نگهت داریم بالا رفتن از پله راهم خیلی دوست داری اینجا هم اراکه و این هم یه کار خیلی بد که هروقت خونه مامان اینا میرم انجام میدی اونا هم که از گل بالاتر بهتون نمیگن ولی من خیلی عصبانی میشم کلا جات رو زمین نیست و یکسره رو مبلا و رو میز هستی اخه دختر من کجا رفتی نمیگی یه وقت بیفتی عشقم تازگیها ارایش کردن یاد گرفتی و هرچی دس...
17 شهريور 1391

واکسن 18 ماهگی

پنج شنبه پنجم مرداد  شما یک و نیم سالت شد و باید واکسن میزدی .   اما چون جمعه برات وقت اتلیه گرفته بودم و از اونجاکه این واکسنخیلی نی نی ها را اذیت میکنه قرار شد شنبه ببرمت .    شنبه هم مرکز درمانی سمرقندی اون واکسن را نمیزد و خلاصه افتاد برای بک شنبه  اونجا خیلی شلوغ بود و دوساعتی معطل شدیم و شما حسابی کلافه شده بودی و میخواستی بغل باشی من هم دست تنها خسته شده بودم تا ساعت یک ربع به یک که بالاخره زدی و خدا میدونه با اون صدای کوکت تمام مرکز را رو سرت گداشتی . به سختی تا خونه مامان اینا اومدم خیلی ازیت شدی و لنگ میزدی . اما مامانی برات لازمه و خیلی فایده داره ........ ...
17 شهريور 1391

مهارتهای محیا

سلام دردونه خانم خوبی مامان امروز اومدم تا یک سری از کارهایی که انجام میدی را بهت نشون بدم   اول از همه تلفن صحبت کردنته که همه فکر میکنن واقعا یه نفر پشت خطه که داره باهات میحرفه   پریروز برای اولین بار ساندویچ خوردی البته نخوردی ولی ژستش را خوب اومدی ازمون هوشی را که برات برگزار کردیم کاملا موفق بودی 6تا موبایل جلوت گذاشتیم و وقتی به هر کذوم زنگ میزنیم شما دقیقا گوشی را دست خود صاحبش میدی. موقع اذان سینه میزنی. یکی دوبار بابایی و دایی جلوت سوت زدن و الان شما همین کاررا میکنی. برج هوش را مرتب میکنی البته به جای برج هوش قوطیها و لیوانا را رو هم میچینی . بهترین تفریحت تو کابینت و تو ...
12 تير 1391

مهارتهای محیا(2)

هر شب تا ساعت یک بیداری و هرساعت که ظهر خوابیده باشی تاثیری نداره . یه مهارت دیگت دروازه باز کردنه البته این کاررا خیلی وقته انجام میدی. قاتل کرم..... ماهی شدن را هم خیلی وقته که یاد گرفتی. و البته یکی از کارهایی که من را کاملا عصبانی میکنه اینه که خودت میخوای غذا بخوری و البته وقتی این کاررا میکنی پنان به به میکنی که حد نداره . تازگیها یاد گرفتی وقتی بهت میگم پوشک را بنداز اشغالی میبری و تو سطل میزاری. دالی بازی و قایم موشک هم خیلی وقته انجام میدی. عاشق کمک کردن به مامانتی. خداکنه وقتی بزرگ شدی هم همینطور باشی. عطر را هم خیلیخوشگل بو میکنی. با کامپیوتر که دیگه بهتره هیچی نگم . ...
12 تير 1391

وضو

طبق معمول چند روز اخیر که بخاطر اومدن عمه رفتیم خونه مامانی اینا یه کار جالب کردی   وقتی مامانی ذاشت وضو میگرفت تا نماز بخونه شما هم همون کار را کرذی و   دولا شدی و مسح کشیدی الهی قربونت برم مننننننن   راستی امروز نی نی دوم عمه معصومه هم اومد تارا   اینم تارا خانم ...
12 تير 1391

مسافرت

سلام مامانی حالت خوبه   چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت باشما و بابایی رفتیم اراک هم بابا کار بانکی داشت هم سال عمو جعفر بود .ساعت 3 رسیدیم و فرداش هم رفتیم ساروق و ظهر مراسم سال بود و .........   حالا میخوام شیرین کاریات را تعریف کنم ........ اولا که تو اون دو سه روز شما لب به غذا نزدی ببین یعنی لب نمیزدی هااااااااا   یعنی باور کن همینجوری بودم از دستت دیونه کرده بودی من را   اما در کل دختر خوبی بودی و اخلاقت خیلی خوب بود . جمعه هم چند ساعتی کوه و دشت رفته بودیم که بسیار خوشگل و بکر بود . تو هم حسابی حال کردیو اینقدر جیغ و داد کردی که نگو . اولش فکر کردم شاید سردت بشه   بعد ...
12 تير 1391

مهر اباد

امروز برای خرید زمین مهر اباد رفتیم .اونجا عمو علی و خاله مینا باغ دارن و چند تا درخت میوه داشتن و شما که تا حالا به هزار بدبختی میوه میخوردی اونجا حسابی زرد الو میچیدی و میخوردی . نوش جـــــــــــــــونت عزیزم   البته خیلی دوست داشتم یه عکس هم از عمو علیرضا بزارم ولی شما هنوز خیلی ازش میترسی البته از قبل کمتر شده هاااااااااا اولش که رسیدیم یه بیل میکانیکی اونجا بود که تو محو تماشای اون بودی. اینم خانواده سه نفره ما البته شما فقط حواست به البالوها بود ...... این هم همون درخت زرد الو.... تلاش کن مامان تو میتونی.......... آفرین.......... باید مواظب شا...
10 تير 1391