محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

مش محیا......

1392/3/15 0:12
نویسنده : مامان نرگس
774 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل مامان

خوبی ؟؟؟

دخمل ناز مامان بالاخره اولین سفر زیارتی خودش را مشهد رفت .

زیارتت قبول عشقم

چهارشنبه سوم خرداد ٩١ ساعت ٦ صبح بیدار شدی .بعد دایی علی یا به قول خودت دادا دنبالمون اومد و ما ساعت ٨ فرود گاه بودیم .

 

عمومهدی و خاله لیلا و عرفان هم اومدن . ساعت ٩ پرواز داشتیم که خدا را شکر سرموقع بلند شد و شما هم تمام یک ساعت پرواز را خواب بودی .

 

وقتی رسیدییم هتل پارمیدا رفتیم اونجا یک اکواریوم بزرگ بود که خیلی دوستش داشتی و کلی باهاش حال کردی .

 

اولین ناهار را رستوران فردوسی خوردیم شب هم حرم رفتیم که ماشالا اصلا اجازه هیچ کاری و دعایی به من ندادی و مدام شیطنت میکردی و تو حیلطها و رواقها میدویدی.

 

 

پنج شنبه حدودای ساعت ٣ رفتیم طوس ارامگاه فردوسی و زندان هارونیه و پاساز الماس . یه نمه بارون هم زده بود و ارامگاه هم خلوت خلوت .خلاصه خیلی خوب بود .

 

 

 

 

 

 

این قدر اونجا دویدی تا اخر با عرفان تصادف کردی .....

 

شب دوباره حرم رفتیم و خدا را شکر شما زود خوابیدی البته زود که میگم ساعت یک نصفه شب هااااااا

 

بالاخره امروز رفتی و به ضریح دست زدی

جمعه هم بعد از صبحانه بازار رفتیم و کمی خرید کردیم و بعد از ناهار هم دوباره حرم رفتیم و تا ساعت شش اونجا بودیم و هتل برگشتیم و ساعت هشت و نیم هم که پرواز برگشت بود و دادا دوباره دنبالمون اومد .

 

راستی قبل از اینکه بریم فرودگاه شما را پارک بردیم ....

و این هم موقع برگشتن از پارک

در کل سفر خیلی خوبی بود مخصوصا که اول رجب و لیله الرغایب حرم بودیم . شما هم خیلی گل بودی و خداراشکر خوب غذا خوردی و تا تونستی با عرفان اتیش سوزوندی .

 فرودگاه مشهد......

اینجا هم داشتی برای یه خانم دلبری میکردی ....

سر هرچیزی با هم دعواتون میشد اما خوشم میومد حقت را میگرفتی و کم نمیاوردی. اما دوستش داشتی و اگر عمو مهدی عرفان را دعوا میکرد باهاش داد و بیداد میکردی .  

چند بار دیگه که حرم رفتیم .....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)