محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

یک روز تعطيل

دخمل گل مامان سلام  قربون ادبت برم صبح كه از خواب بلند ميشي خوشگل و مهربون كش مياي و ميگي سلام بعد هم با بابايي میري ونون ميخری  بعداز ظهر بعد از اينكه حسابي حوصلت سر رفته بود با عرفان اينا رفتيم پارك و ناهار جوجه خورديم  چند روزي بود هوس كباب كرده بودي و سيخها را می آوردی و ميگفتی مامان  كباب!!!! و امروز خيلي حال كردي و بهت خوش گذشت جوري كه موقع برگشتن وقتي ازت پرسیدم   بهت خوش گذشت؟ گفتی خوش گذشت !!!  تو ماشين هنوز از پارك خارج نشده بودیم که خوابيدي و وقتي رو تخت گذاشتمت چشات را باز كردي و با ب...
1 تير 1392

سفره حضرت ابوالفضل

بالاخره مامان جونت سفره ای را که برای تولد گل کوچولومون نذر کرده بود انداخت .     خیلی تصادفی سفره با تاریخ تولد مامان نرگس یکی شد   ولی دختر خوشگل من کاری کرد که همه گفتن کاش زودتر سفره را انداخته بودیم تا بلکه شما کمتر شیطونی میکردی   از اماده سازی سفره و تدارکات بگیر تا میوه شستن و کشیدن غذا و جمع و جور کردن و .......       ازدستت هم عصبانی بودیم هم میخندیدیم ...
1 تير 1392

کلمات جدید

دختر خوشگل و خوش سرزبون مامان سلام   قربونت برم که حسابی خانم شدی و برای همه زبون میریزی   امروز رفتیم خونه عمو اینا و اونجا حسابی دلبری کردی از همون اول غریبی نکردی و یا همه گرم گرفتی   وقتی رسیدیم تقریبا وقت ناهار بود و زنعمو تو اشپزخونه داشت غذا میکشید اولش رفتی و اروم پیش   زنعمو نشستی ولی بعد از چند ثانیه یه دفعه گفتی ***** زمنو مــَ چیکارکنم ؟**** جای بسی تعجب بود که خیلی خانمانه نشستی و غذات را خوردی !!!!!!!   هانیه که اومد حسابی ذوق کردی و مدام بهش غذا و میوه تعارف میکردی   وقتی سمانه داشت لباساش را به خاله نسیم نشون میداد هانا هم یه مانتو که روش با...
24 خرداد 1392

مشهد

چقدر دوست دارم لحظه اي رو كه دستم را بر روي پرتلاطم تـــرين قسمت وجودم مي گذارم و رو به گنبد طلايت مي ايستم، درون چشمانم حلقه اي ايجاد مي شود و سلامي عرض مي كنم به خورشيد هشتم...   السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا     روز برای دومین بار مشهد رفتی عزیز دلم باز هم با عرفان اینا .   امسال دخمل گل من بزرگ شده و باید یک صندلی جدا داشته باشه   اما اصلا روی صندلی نبودی و مدام سرپا ایستاده بودی.   زمانيست آرام...هيچ صدايي مرا نمي ترساند...هيچ طوفاني نگرانم نمي كند...   چون عشق شما در قلب من است...يا امام رضا...   آرومم...آرومم...
16 خرداد 1392

محیای لجباز......

خوشگل مامان یاد گرفته که برای خواستش پافشاری کنه و تا اون را به دست نیاورده از پا نشینه     من اسمش را پشتکار میزارم و امیدوارم لجبازی نباشه امروز وقتی با خاله نسیم حرف میزدی براشون پشت خطی اومد و قطع کردن و شما خیلی ناراحت شدی   ووقتی دوباره زنگ زدن بالای ٥٠٠ بار گفتی ***پس چرا قط کردی ؟؟؟؟؟؟؟*** با حالتهای مختلف عصبانیت      امشب رفتیم با عرفان اینا شان برگر و حسابی لی از غذا و بازی دراوردی ...
16 خرداد 1392

پروژه عظیم از شیر گرفتن محیا جون

چند وقتی بود که حسابی به مامان وابسته شده بودی سرما هم خورده بودی و این مساله باعث شده بود که به جز شیرمامان چیزی نخوری و بالاخره تصمیم گرفتم که در سن یک سال و یازده ماه و یک هفته شما را یک قدم در مسیر بزرگ شدن جلو ببرمهرچند بابایی خیلی مخالف بود  خلاصه یه روز بعد از اینکه حسابی به قول خودت ابه خوردی یه دستمال قرمز روی سینه هام  چسبوندم که شما وقتی دیدی حسابی ترسیدی و البته خیلی هم دلت برام سوخت  اما اونقدر مغرور تشریف دارین که حتی یک بار هم دیگه اسم می می را نیاوردی البته 4 تا 5 شب را مدام گریه کردی با صدایی که واقعا  نمیدونم از کجات در میاومد   ...
16 خرداد 1392