محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

تعطیلات عید

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش   سلام دخمل گلم امسال سومین سالیه که عید را کنار هم هستیم .پارسا بابایی مکه بود و فقط من وشما   باهم سر سفره بودیم ولی امسال سه تایی کنار هم سال نو را شروع کردیم   روز اول فروردین اراک عروسی دعوت بودیم و صبح اول فروردین...
16 خرداد 1392

مش محیا......

سلام گل مامان خوبی ؟؟؟ دخمل ناز مامان بالاخره اولین سفر زیارتی خودش را مشهد رفت . زیارتت قبول عشقم چهارشنبه سوم خرداد ٩١ ساعت ٦ صبح بیدار شدی .بعد دایی علی یا به قول خودت دادا دنبالمون اومد و ما ساعت ٨ فرود گاه بودیم .   عمومهدی و خاله لیلا و عرفان هم اومدن . ساعت ٩ پرواز داشتیم که خدا را شکر سرموقع بلند شد و شما هم تمام یک ساعت پرواز را خواب بودی .   وقتی رسیدییم هتل پارمیدا رفتیم اونجا یک اکواریوم بزرگ بود که خیلی دوستش داشتی و کلی باهاش حال کردی .   اولین ناهار را رستوران فردوسی خوردیم شب هم حرم رفتیم که ماشالا اصلا اجازه هیچ کاری و دعایی به من ندادی و مدام شیطنت میکردی و...
15 خرداد 1392

یک اتفاقی که یادم رفته بود .....

  روز اربعین مثل پارسال نذری داشتیم دو سال پیش در چنین روزی خدا شما را به من هدیه داد و همون موقع نذر کردم برای سلامتیت نذری بدم و امسال هم بابایی خیلی اصرار کرد و دوباره نذر کردیم خدا کنه هرسال دست وبالم باز باشه تا بتونم برای رضای خدا و سلامتی و عاقبت بخیریت نذری بدم. هفته قبل از نذری هم خونه عمو عیسی رفتیم و اونجا حسابی برف بازی کردیم . ...
2 اسفند 1391

...........

دختر عزیزم سلام   مامانی اومد تا دوباره یک سری از کارهایی که جدیدا کردی را برات تعریف کنه دیروز باهم رفتیم ساندویچ بخوریم که خیلی تند بود چنان تو مغازه فریاد میزدی آقا تنــــــــــــده که همه از دستت میخندیدن . پنج شنبه هم رفتیم مولودی و به جرات میتونم قسم بخورم یک بار باسن مبارکت به زمین نرسید اولش خجالت میکشیدی از شکلاتای روی میز برداری ولی اولین شکلات را که یه خانم بهت داد روت باز شد و مدام بر میداشتی دختر مهربونم قربونت برم که به فکر همه هم هستی چون هر یه دونه که خودت میخوردی به بچه های دیگه هم میدادی خانم مداح وقتی روی سر همه شکلات میریخت تو هم با مشت روی سر دیگران ...
2 اسفند 1391

محیا نماز میخواند........

الهی مامان به قربونت بره   الهی فدای نماز خوندنت بشم من این قدر قشنگ نماز میخونی که هرکس میبینه دلش ضعف میره   تکبیره الاحرام میگی و قشنگ سجده میری       زیاد ازت عکس ندارم چون تازگیها وقتی دوربین را میبینی دیگه صبر نمیکنی       یه چیز جالب دیگه اینکه حتی تو سجده و موقعی که ایستادی پیش پیش میکنی       و مثلا ذکر میگی.   ...
2 اسفند 1391

و باز هم شیرین کاری......

محیای من ، زندگی من ، بود ونبودم ، همه وجودم اینها جملاتیه که روزی چند بار از من میشنوی بدون که همه از ته دله و عاشقانه دوستت دارم وقتی میگم لوس نشو قیافت را خیلی با مزه میکنی به نظر من خیلی با هوشی راحت میتونی کامپیوتر و تلویزیون را روشن و خاموش کنی با گوشی بابایی هم راحت میتونی کار کنی اگر یکبار با یه اهنگی یه حرکت خاص انجام بدیم ، بار بعد خودت همون کار را میکنی. عاشق وسایل اشپز خونه ای و قوطی چای و سبدا اسباب بازیهای مورد علاقت هستن . اگر کسی برات کاری انجام بده که خوشت بیاد میگی دستیت درد نکینه قبلا هم گ...
2 اسفند 1391