محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

وضو

طبق معمول چند روز اخیر که بخاطر اومدن عمه رفتیم خونه مامانی اینا یه کار جالب کردی   وقتی مامانی ذاشت وضو میگرفت تا نماز بخونه شما هم همون کار را کرذی و   دولا شدی و مسح کشیدی الهی قربونت برم مننننننن   راستی امروز نی نی دوم عمه معصومه هم اومد تارا   اینم تارا خانم ...
12 تير 1391

مسافرت

سلام مامانی حالت خوبه   چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت باشما و بابایی رفتیم اراک هم بابا کار بانکی داشت هم سال عمو جعفر بود .ساعت 3 رسیدیم و فرداش هم رفتیم ساروق و ظهر مراسم سال بود و .........   حالا میخوام شیرین کاریات را تعریف کنم ........ اولا که تو اون دو سه روز شما لب به غذا نزدی ببین یعنی لب نمیزدی هااااااااا   یعنی باور کن همینجوری بودم از دستت دیونه کرده بودی من را   اما در کل دختر خوبی بودی و اخلاقت خیلی خوب بود . جمعه هم چند ساعتی کوه و دشت رفته بودیم که بسیار خوشگل و بکر بود . تو هم حسابی حال کردیو اینقدر جیغ و داد کردی که نگو . اولش فکر کردم شاید سردت بشه   بعد ...
12 تير 1391

مهر اباد

امروز برای خرید زمین مهر اباد رفتیم .اونجا عمو علی و خاله مینا باغ دارن و چند تا درخت میوه داشتن و شما که تا حالا به هزار بدبختی میوه میخوردی اونجا حسابی زرد الو میچیدی و میخوردی . نوش جـــــــــــــــونت عزیزم   البته خیلی دوست داشتم یه عکس هم از عمو علیرضا بزارم ولی شما هنوز خیلی ازش میترسی البته از قبل کمتر شده هاااااااااا اولش که رسیدیم یه بیل میکانیکی اونجا بود که تو محو تماشای اون بودی. اینم خانواده سه نفره ما البته شما فقط حواست به البالوها بود ...... این هم همون درخت زرد الو.... تلاش کن مامان تو میتونی.......... آفرین.......... باید مواظب شا...
10 تير 1391

مراحل بیدار شدن دردونه

تا جایی که میشه خودم را میکشم     حالا یه خورده غلت میزنم .......... یعنی این مامان بیخیال من میشه تا بخوابم اخجون مثل اینکه رفت ........   نه این مامان خانم هم دست بردار نیست ....... کم کم باید بیدار شم ......... واااای چشمام را نمیتونم باز کنم ........     مامان جون من دوباره با یه خنده خوشگل بیدار شدم ......   سلاااااااااااام صبح بخیر مامان جونم ...   سلام عزیز دل مامان صبح قشنگت بخیر جیگرم ...
10 تير 1391

لغت نامه محیا خانم (1)

آب بده ( وقتی اب یا شیر میخوای ) دد دادا عجیجم ( منظورت عزیزمه چون وقتی خیلی مهربونی میگی ) جیجل (چون مامانی خیلی میگه جیگر اینو یاد گرفتی ) جیز دت به به مل مل بله نه ماما ...
10 تير 1391

بابایی روزت مبارک

سلام به بهترین بابای دنیا   بابایی روزت مبارک ازت ممنونم که به خاطر من و رفاهم و سربلندیم از هیچ کاری دریغ نمیکنی .ومن هم به جز اذیت کردن شما هیچی بلد نیستم . امشب من را پارک بردی و اینقدر دنبال من دویدی که دیگه نای راه رفتن نداشتی . اعتراف میکنم خودم هم  داشتم از حال میرفتم چون تا توی بغل مامانی رفتم خوابم برد ولی از اینکه اونجوری دنبالم میدویدی کیف میکردم .حتی نذاشتم که شما شام بخوری ببخشید کوچولو ام دیگه..........وقتی بزرگ شدم قول میدم براتون جبران کنم .   دوستت دارم و ازت خیلــــــــــــــــــی ممنونم ...
16 خرداد 1391

دفتر خاطرات نو مبارکــــــــــــــــــــــــ

سلام دخترم بالاخره من هم برات وبلاگ درست کردم تا دفتر خاطراتی برات باشه و وقتی بزرگ شدی کلی ازش لذت ببری . عشق مامان شما الان یک سال و سه ماهتونه و کلی هزار ماشالا شیطون بلا شدی .   خدارا شکر خیلی مردم دار هستی و خنده رو و مهربون .الان با بابایی رفتی تا نون بخری و من تونستم بیام تا اولین پستت را برات بزارم .   شما الان ٣تا دندون کامل و یکی دوتا هم نصفه نیمه داری .وقتی میگم مامان را بوس کن این کاررا میکنی و دل من را میبری قربونت برم الهی   وقتی میگم ماهی بشی اینقدر خوشگل لبات را جمع میکنی که به خودت ضرر میزنی چون اون موقع اینقدر فشارت میدم و بوست میکنم که ..........   البته من ا...
11 ارديبهشت 1391