محیا و دریا
بخاطر چند روز تعطیلات با عمو مهدی و عموعلی و عمورضا و عمو داوود اینا چند روز رفتیم شمال و اما اتفاقات اونجا اول ازهمه اینو بگم که همون او سفر به ما فهموندی که قصد خواب و استراحت نداری و ففط اومدی تفریح اینجا ساعت ٦ صبحه وهمه غرق خوابن اما شما........ بامهربونی و روی باز همه را بیدار کردی تا صبحونه بخورن آخه دختر من چرا اینقدر عرفان را اذیت میکنی؟؟؟؟؟؟ اول از همه اینکه اصلا ازت انتظار نداشتم که برخوردت با دریا اینقدر خوب باشه عاشق دریا عرفان حسابی از دریا وحشت داشت و تا اخر سفر تنش را خیس نکرد ولی هزار ماشالا به شما از تو اب باید به زور ...
نویسنده :
مامان نرگس
2:26




