مسافرت
سلام مامانی حالت خوبه
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت باشما و بابایی رفتیم اراک هم بابا کار بانکی داشت هم سال عمو جعفر بود .ساعت 3 رسیدیم و فرداش هم رفتیم ساروق و ظهر مراسم سال بود و .........
حالا میخوام شیرین کاریات را تعریف کنم ........
اولا که تو اون دو سه روز شما لب به غذا نزدی ببین یعنی لب نمیزدی هااااااااا


یعنی باور کن همینجوری بودم از دستت دیونه کرده بودی من را
اما در کل دختر خوبی بودی و اخلاقت خیلی خوب بود . جمعه هم چند ساعتی کوه و دشت رفته بودیم که بسیار خوشگل و بکر بود . تو هم حسابی حال کردیو اینقدر جیغ و داد کردی که نگو .
اولش فکر کردم شاید سردت بشه

بعد کم کم لباست رادراوردیم

دلم برات میسوخت که از همچین جاهایی تو تهران محرومی عزیز دلم




یه میان وعده توپ هم خوردیم که شما خیلی خوشت اومد

برام خیلی جالب بود که اصلا از حیوانات نمیترسیدی .....



راستی وقتی اراک رفتیم بردمت یه ارایشگاه که مخصوص بچه ها بود زیاد کارش عالی نبود ولی نکته جالب این بود که اصلا گریه نکردی

اینم نی نی عمه مهدیه
خیلی دوستش داشتی .....



مسافرت
