محیا و دریا
بخاطر چند روز تعطیلات با عمو مهدی و عموعلی و عمورضا و عمو داوود اینا چند
روز رفتیم شمال
و اما اتفاقات اونجا
اول ازهمه اینو بگم که همون او سفر به ما فهموندی که قصد خواب و استراحت نداری و ففط اومدی تفریح

اینجا ساعت ٦ صبحه وهمه غرق خوابن اما شما........

بامهربونی و روی باز همه را بیدار کردی تا صبحونه بخورن

آخه دختر من چرا اینقدر عرفان را اذیت میکنی؟؟؟؟؟؟
اول از همه اینکه اصلا ازت انتظار نداشتم که برخوردت با دریا اینقدر خوب باشه
عاشق دریا

عرفان حسابی از دریا وحشت داشت و تا اخر سفر تنش را خیس نکرد ولی هزار ماشالا به شما از تو اب باید به زور بیرونت میاوردیم.

از شن و ماسه هم خیلی خوشت اومده بود و حسابی بازی کردیقربون گ دخترم برم با اون مایوی خوشگلت.

رد پاهات روی ماسه خیلی خوشگل بود قربون تک تک انگشتای پات

قلدر خان بیل و کامیون مال عرفانه اخه چرا اینقدر زور میگی..........

آخر سر هم همون چیزی که میخواستی به دست آوردی انشالا تو تمام مراحل
زندگیت به هرچی دلت میخواد برسی

بابا و مامان برام صندلی درست کردن جام حسابی گرم و نرمه


نـــــــــــــه انگار خیلی داره بهم خوش میگذره هااااااا

ای وای چرا شل شدم از خستگی داره خوابم میبره یا بهتره بگم بیهوش شدم
راستی از ماشین بازی هم خیلی خوشت اومد

مامان و بابای خوبم سفر خوبی بود ممنون


محیا و دریا
