اخرین روزهای تابستان
سلام دردونه خانوم
آخرین روزهای تابستان را رفتیم اراک اگه یادت باشه دفعه قبل که رفته بودیم مامانی به خاطر درد کیسه صفرا که داشت مجبور شدیم زود برگردیم و ساروق نرفتیم اما این بار به بهانه عروسی عموی هانیه جون رفتیم اراک و یک روزی هم ساروق رفتیم خیلی از حیاط و انگورا و بازی با حیوانات استقبال کردی .


وقتی اونجا بودیم به جرات میتونم بگم روزی 6 ساعت میخوابیدی و از دیوار راست بالا میرفتی .
کلی هم کلمات جدید یاد گرفتی مثل انور که منظورت انگوره یا جوجو یا نسیم محیا دایی علی باباجون
خلاصه خیلی بانمک حرف میزنی
این را یادم رفت برات تعریف کنم نن جون (مادربزرگ بابامحمدرضا ) اراک بود و تو دخترگلم اینقدر بهش محبت میکردی و نازش میکردی که همه تعجب میکردن کلا با همه کوچیک و بزرگ خوب هستی و روابط عمومی قوی داری و معمولا غریبی نمیکنی


البته این عکسا مال تهرانه

این هم تیپ عروسی دختر خوشگلم

به قول خودت آنی را خیلی دوست داری و مدام میخوای بغلش کنی



اخرین روزهای تابستان
