عروسی با محیا........
سلام مامان جون الهی قربونت برم که بالاخره بعد ساعتها تلاش خوابیدی و گذاشتی
یکم به کارام برسم اخه دیشب از اراک برگشتیم و خونه درب و داغونه
عروسی پسر خاله زهرا بود و شما ماشالا چیزی از شیطنت کم نگذاشتی

تو عروسی مدام بغل بودی و چون بیرون هم سرد بود نمیتونستم دست بابایی بدمت.

رفتنی و برگشتنی مجتمع مهتاب رفتیم که حسابی کیف کردی .

وبازهم عاشق آنی......

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عروسی با محیا........
