محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

محیا به دیرا میرود

1392/7/17 2:58
نویسنده : مامان نرگس
398 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره بعد از کش و قوسهای زیاد محیا خانم به دیرا رفت تعجب نکنید دخمل ناز من به دریا میگه  دیرااااا

 

جمعه 12 مهر بود که رفتیم بابا صبح امتحان حج داشت و مجبور شدیم ظهر حرکت کنیم ناهار را تو راه خوردیم و شب تو بندر انزلی خوابیدیم

 

هوا بسیار سرد بود و مدام باران میبارید .....niniweblog.com

 

صبح  هم بسیار شدید باران می اومد و ما به سمت استارا رفتیم و شب انجا استراحت کردیم

 

استارا باران نمی اومد ولی سرد بود و محیا گل گلی نتونست کنار دریا بره ..niniweblog.com

 

من هم حسابی بازارش را گشتیم که البته افتظاح و بسیار بیخود بود niniweblog.com

 

یک شب هم چابک سر خوابیدیم تو یه باغ بسیار زیبا و با صاحبخونه ماه niniweblog.com

 

و اما کارهای محیا خانم اول اینکه حسابی شیرین زبونی میکردی و دل همه را میبردی

 

با قلدری عرفان بیچاره را اذیت میکردی و اسباب بازیهاس را میگرفتی ولی هیچ کدوم اسباب بازیهات را بهش نمیدادی

 

سویی شرتی که مامان مریم برات دوخته بود حسابی بهت می اومد و خوش تیپ شده بودی ...

 

یه کلمه که تاز گیها یاد گرفتی و البته نمیدونم از کجا اکه هی هست و جالبه که دقیقا موارد مصرفش

 

را میدونی و به جا استفاده میکنی ..

 

ویه کلمه دیگه که موقع ماست مالی کردن سر دیگران به کار میبری (( چاکریم مخلصیم خیلی داغونتیم ))))) که اون را هم خیلی لاتی و به موقع مصرف میکنی ..

 

البته موقعی که میخوای من کاری انجام بدم میگی مامان قربون چشات برم ..........و اون وقته

 

که حتی اگه بخوای برات کوه را هم جابجا میکنم عشقم ....خیال باطلniniweblog.com

 

و البته یه کار بد هم میکردی و اون اینکه با عرفان یکی دو بار کتک کاری کردین البته نه در حد

 

شدید شاید فقط ده ثانیه ولی نکته قابل توجه اونجاست که تو اصلا نمی ترسیدی و میزدیش......

 

راستی یک بار هم که کنار دریا بودیم نتونستی از موج فرار کنی و افتادی تو شتها niniweblog.com

 

خیلی دلم برات سوخت چون سرد بود و تو خیس شده بودی اما باز هم از رو نمیرفتی و میخواستی

 

برگردی ..........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)